قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1344
تاريخ الفي ( فارسى )
براى من مدد بفرست كه تا گوسفندان خود از ايشان بازستانم . معاذ او را نفرين كرد و ابن حرشى نيز از وى رنجيده پيش او نيامد . بنابراين ، تركان و سفيدجامگان فرصت غنيمت دانسته معاذ را در آن بيشه محاصره كردند و آب از ايشان بازگرفتند و تشنگى بر مسلمانان غلبه كرد . معاذ حيران و مضطر بماند كه در اين اثنا ، حاتم بن حرب ، امير حاجّ ، كس پيش معاذ فرستاد كه : اينك من با سپاه بسيار متوجّه ملازمت اميرم . مسلمانان از اين خبر ، خوشحال شده مستعّد قتال و جدال تركان گشته سوار شدند و چند اسبى و خيمه در آن منزل گذاشته روى به راه نهادند . تركان چون اين معنى را مشاهده كردند سراسيمه خود را بر خيمهگاه انداخته مشغول غارت شدند . جمعى از عربان ، كه معاذ ايشان را در كمين گذاشته بود ، از طرفى بيرون آمده تكبيرگويان بر ايشان حمله آوردند . تركان از هول ، روى به گريز نهادند به خيال آنكه معاذ با تمامى لشكر خود كمين كرده بود . القصّه ، پنج نفر از تركان را گرفته پيش معاذ آوردند . معاذ ايشان را به قتل رسانيده متوجّه سمرقند گشت و به شهر درآمده تعاقب نمودند كسى را نيافتند . در اين اثنا ، سرهنگى از سرهنگان مقنّع به زنهار نزد معاذ آمد . و غرض او آن بود كه به مجرّد رسيدن معاذ را از هم گذراند . چون او را زنهار داده پيش معاذ آوردند ، فى الحال خنجرى كه پنهان داشت ، برآورده روى به معاذ آورد . غلامان معاذ از گرد او درآمده او را بگرفتند و پارهپاره كردند . چون اين خبر ، به مقنّع رسيد بسيار غمگين گشت و كشيان را در قلعهاى كه مدّت ده سال در آن آذوقه جمع كرده بودند ، درآورده شروع در ضبط و استحكام آن نمود . اين چند قلعه يكى درون ديگر بر سر كوهى كه از يك راه ، راه پياده رو بيش نداشت . معاذ چون از حال مقنّع و در آمدن او در قلعه خبردار شد جبرئيل بن يحيى را نايب خود در سمرقند گذاشته خود با لشكرى گران روى به مقنّع نهاد . چون به آن حدود نزديك رسيد شخصى را پيشتر به طريق رسالت پيش مقنّع فرستاد تا او را نصيحت كنند كه : از اين دعوى باطل پشيمان شده از سر افساد درگذرد تا ما گناه او را از امير المؤمنين مهدى درخواست نموده استرضاى خاطر او بجوييم . القصّه ، چون فرستاده معاذ باز پس آمد معاذ از وى پرسيد : چون ديدى آن ملعون را . گفت : چون به قلعه رسيدم راههاى صعب ديدم . مرا به در قلعه يك روز بداشتند و بعد از آن ، كس آمد و مرا به اندرون بردند ؛ به يك خانهء آراسته به ديباها ، و پردهاى از پيش خانه آويخته . غلامى خوبروى از پس پرده ايستاده آواز كرد كه : سيّد مىگويد به چه كار آمدهاى ؟ من دل بر مرگ نهاده گفتم : دعوى خدايى مىكنى و نمىدانى كه من كىام و به چه كار آمدهام ؟ چون قدرت بود تو را چرا چون ضعيفان پناه به قلعه آوردى ؟ آواز آمد : من بر بندگان رحيم و